تبليغاتX
کوچه پس کوچه های زندگیم

کوچه پس کوچه های زندگیم

 

سلام

احوال شما ؟ 

امروز تولدم بود مثل همیشه یه تولد خودمونی و قشنگ گرفتیم

چون دوست داشتم کادوی تولدم نقدی باشه  از همه کادوی نقدی

گرفتم مها جون یه کارت خوشگل هم همراه کادوش داد رها جون

هم کادوی نقدی داد و هم غیر نقدی عکسا ادامه مطلب هست  

دست همشون درد نکنه حسابی خجالتم دادن

 

پ.ن : ادامه مطلب با همون رمز قبلی

پ.ن : سارا جون مهربونم مرسی از مهربونیت  و پست قشنگی که برای

تولدم گذاشته بودی  خجالتم دادی خانومی مرسی 64213_persiana_mer30.gif

 

خدای خوب و مهربانم هزاران هزار مرتبه شکرت به خاطر همه داده ها و

نداده هایت

خدای خوبم بنده گنکار و روسیاه توام به

حق عزت و قدرت و جلال و عظمتت خطاهایم را ببخش 

توکلم بر توست و تنها امیدم تویی

یا الله

لحظه هاتون بهاری

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:27 توسط بهاردخت|

 

سلام

خوبین ؟

پنجشنبه صبح زود بابا و مها رفتن فرودگاه البته قرار بود همگی بریم ولی

چون بابابزرگ و خاله ام با مامانم بودن گفتیم همگی با هم بیان در نتیجه ما

موندیم خونه ساعت ۵ بود که بابا و مها رفتن فرودگاه نماز صبح رو خونده

بودم و توی اتاقم بودم که صدای در رو شنیدیم بدو بدو رفتم پایین به استقبال

مامان  روز خوبی بود مامان سوغاتیها رو داد و گفت اینا رو فقط به

خاطر این گرفتم که دست خالی نباشم و یه مبلغ نقدی هم به همراه

سوغاتی ها داد و گفت از اینجا هر چی دوست داشتین بخرین  بعد از ظهر

هم رفتیم سر خاک مادربزرگم شب هم مهمون داشتیم جمعه بابا واسه

ناهار کباب ب.ن.اب گرفت جاتون خالی خیلی خوشمزه بود بعد از ظهری

رفتیم سرخاک مادربزرگم جاش خیلی خالیه برگشتنی رها و مها رفتن واسه

روز مادر کادو گرفتن یه روسری خوشگل  عصری هم مهمون اومد

بانو جون توی کامنتها گفته بود به مامان بگم به یاد دوستان هم باشه که

همون شب که تلفنی باهاش حرف زدیم بهش گفتم و مامان هم دو رکعت

نماز توی مسجد الحرام و دو رکعت نماز توی صحن کعبه به نیت دوستان

وبلاگی من خونده و برآورده شدن حاجاتتون رو از خدا خواسته انشاالله با

لطف و عنایت خداوند متعال و به حق محمد و آل محمد (ص) حاجات همتون

برآورده بشه

دیروز قبل از ظهر باز مهمون داشتیم بعد از ظهر رفتیم بیرون شام هم مهمون

بودیم

پ. ن :ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:45 توسط بهاردخت|

 

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل

صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)سرور بانوان جهان،

عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل

تمام جهانیان ، بانوی آب و آئینه مبارک باد .




سرای احمد امشب رشک طور است     زمین و آسمان غرق سرور است

نهد پا در جهان دخت محمد (ص)         به راهش از جهان گلریز حور است

پیامبر اکرم (ص):

هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش جهنم دور می ماند .

روز مادر و روز زن مبارک

مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی ، تو شگفتی خلقتی

تو لبریز عظمتی ، تو را دوست دارم .

دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت برکت , رحمت و عزت

می طلبم .

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد

به مادرم

که مهرش تا ابد در دلم جای دارد. تو بهترین گل، میان شهر گلهایی

تو رنگ آفتابی،شب که می رسد، مثل ستاره، گوئیا مهتابی

مادر عزیز و مهربانم ، روزت مبارک

تقدیم به مادربزرگ عزیز و مهربانم

عزیزترینم پارسال روز مادر روز تولدت هم بود اما حیف و صد حیف که امسال

نیستی روزت مبارک مادربزرگ عزیز و دوست داشتنیم

روحت شاد و قرین رحمت الهی

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:57 توسط بهاردخت|

 

دیروز داشتم پذیرایی رو جارو می کشیدم بابا طبقه پایین بود

علی و رها هم تازه از بیرون اومده بودن داشتن با هم حرف میزدن  من در

حین جارو کشیدن بودم که دیدم رها و علی دارن آشپزخونه رو نگاه میکنن

و با صدای بلند میگن فلکه آب رو ببندین منم هاج و واج نگاشون کردمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےکه

چی شده صدای جاروبرقی هم از طرفی بلند بود جارو رو خاموش کردم

گفتم چی شده که دیدم علی و رها رفتن طبقه پایین که به بابا بگن منم

سریع رفتم طرف آشپزخونه دیدم از آبگرمکن آب داره پخش میشه و

کل آشپزخونه خیس آب شده از آشپزخونه اومدم بیرون و با صدای بلند

جیغ می کشیدم آب رو از پایین قطع کنین شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےکه دیدم دارن میان طبقه

بالا و آب رو هم قطع کردن

خلاصه ماجرایی بود بابا خیلی ترسیده بود فکر کرده بود واسه یکی از

ما اتفاقی افتاده موکت و فرش آشپزخونه رو جمع کردیم رها روی یخچالها

و کف آشپزخونه رو خشک کرد بابا هم اون قسمت آبگرمکن که

آب میداد رو تعمیر کرد اما بعد از اون هر کاری کرد روشن نشد امروز صبح بابا

رفت دنبال تعمیرکار

بعد از رفتن تعمیرکار رها ناهار رو آماده کرد منم ظرفها رو شستم

و روی کابیت رو تمیز کردم بابا هم موکت و فرش رو شست

پ.ن : آبگرمکن ما هر سال باید یه بار خراب بشه و حرصمون رو دربیاره  و

باید عوض بشه یا تعمیر

پ.ن : انشاالله پنجشنبه مامان برمیگرده

پ.ن : پست بعدی یه پست عکسیه البته رمزی

پ.ن : دوست خوبم همسفر جون وبلاگتو باز می کنم باز نمیشه وبلاگتو

حذف کردی ؟ ایشالا همیشه و همه جا شاد باشی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:58 توسط بهاردخت|

 

سلام

احوال شما ؟

هفته قبل شنبه صبح ساعت ۴ بود که مامان هممون رو بیدار کرد برای

خداحافظی وقتی داشتم باهاش خداحافظی میکردم گریه ام گرفت داشتم

میگفتم برای من دعا کن اون موقع مامانم دست منو بوسید یادم میفته

بغض میکنم خجالت میکشم با قرآن و آب بدرقه ش کردیم خودش اصرار

داشت نریم فرودگاه به خاطر اینکه صبح زود بود با بابا رفتن منم نماز رو

خوندم و دیگه خوابم نبرد موقعی که سوار هواپیما شده بودن باز هم زنگ زد

و تلفنی حرف زدیم انشاالله این هفته برمیگردن

در نبود مامان کارهای خونه با رهاست  این روزا خیلی خسته میشه

دستت درد نکنه خواهر گلم خسته نباشی

یه دستبند خوشگل دیده بودم خواهریا داشتن میرفتن خرید گفتم اون هم

واسه من بگیرن ادامه مطلب عکسشو میذارم

پنجشنبه و جمعه هم بعد از ظهر رفتیم سر خاک مادربزرگم چقدر دلم

میخواست هنوز کنارمون باشه

پ.ن : خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت راضیم به رضای تو

پ.ن : رها جون دستت درد نکنه بابت همه زحمتهایی که میکشی

پ.ن : ادامه مطلب

روزهاتون شاد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:44 توسط بهاردخت|

 

سلام شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خوبین ؟ شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نمیدونم چرا وقتی میخوام پست بذارم هیچی یادم نمیاد  این دو هفته

دلم خیلی تنگ بود  بیشتر روزا عصرا رفتیم پیاده روی جمعه هفته قبل

آشپزخونه رو  تغییر دکوراسیون دادیم

چهارشنبه قبل از ظهر برای کبوترا گندم بردیم توی راه هیئت های عزاداری رو

دیدیم بعد از ظهر هم با ماشین رفتیم بیرون چند جا دسته های عزاداری بود

روز خاصی بود یه روز پر از غم و غربت یه روز مقدس یه حس خوبی داشتم

حس نزدیک بودن به ائمه (ع) وقتی همه عزاداری می کردن نذری میدادن

احساس خاصی بهم دست میداد انشاالله حاجات همه به حق ائمه (ع)

برآورده بشه

دیروز حسابی بارون بارید هوا خیلی قشنگ بود 

فردا مامانم میره مکه پروازشون صبح زوده انشاالله قسمت همتون بشه

دیگه همین

روزهای اردیبهشتی به کامتون  

پ.ن : دلم میخواد یه جعبه گل بنفشه بگیرم

پ.ن :دلم میخواد وزنم کمی زیاد بشه لاغر شدم

اللهم عجل لولیک الفرج(عج)

در فصل بهار ، بزم گلها گرم است

صد حیف که جای گل نرگش خالیست

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:5 توسط بهاردخت|

 

ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم           مامور برای خدمت زهرائیم

روزی که تمام خلق حیران هستند        ما منتظر شفاعت زهرائیم

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

 سر فصل كتاب افرينش زهراست

روح ادب و كمال و بينش زهراست

روزي كه گشاينددر باغ بهشت  

مسئول گزينش و پذيرش زهراست

التماس دعا

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:0 توسط بهاردخت|

 

یاد و کنار

 

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

 

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

 

آرزو باز مي كشد فرياد:

 

در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!

 

 

              

 

 

پ.ن : ف.ر.ی.د.و.ن  م.ش.ی.ر.ی

 

پ.ن : م.ن.ب.ع س.ا.ی.ت فر.ید.و.ن  م.ش.ی.ر.ی

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 14:29 توسط بهاردخت|

 

سلام

خوبین ؟

این روزا هوا گاهی بارونیه گاهی آفتابی و گاهی ابری چقدر هوای

ابری رو دوست دارم  چون یه حسهای خوبی بهم میده  یاد خاطرات

خوب و قشنگ می افتم   خدا رو به خاطر این همه زیبایی و خوبی شکر

میکنم

این هفته بعد از مدتها عصر با خواهریا رفتم پیاده روی  

امروز از صبح خونه هستم قبل از ظهر همه جا رو جارو کردم  بعد از

ناهار هم نشستم پای کامپیوتر شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

تازگیا بیشتر وقتم پای کامپیوتر صرف میشه http://e-lu.demiart.ru/emoticons/roman.o1/teehee.gif

دلتون شاد و لبتون خندون

پ.ن : ادامه مطلب یادتون نره 

 

پ.ن :

الهم عجل لولیک فرج(عج)

بوی عطر یاس دارد جمعه ها

وعده دیدار دارد جمعه ها

جمعه ها بر عاشقان آیینه است

جمعه ها دل یاد دلبر می کند

نغمه یابن الحسن سر می کند

انتظار جمعه ها کی آید به سر

یوسف زهرا کی آید از سفر

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:41 توسط بهاردخت|

 

سلام

احوال شما ؟ خوبین ؟

از تعطیلات بگم که خدا رو شکر خوب بود شهر خودمون بودیم ولی در کل

خوب بود  سیزده بدر هم رفتیم باغ خودمون هوا کمی سرد بود هنوز

بعضی از گوشه های باغ برف مونده بود از اونجا کلی حلزون جمع کردم

که واسه کارهای تزئیناتی استفاده کنم چهارده فروردین هم تولد داداشم بود کادوی نقدی بهش دادم چهارشنبه هم

رفتیم خرید مها واسه خودش مانتو گرفت منم خوشم اومد پنجشنبه هم

رفتیم سر خاک مادربزرگم از اونجا رفتیم واسه منم مانتو گرفتیم   عکسش رو پست بعدی میذارم بعد هم رفتیم بستنی خوردیم  همون جای

همیشگی

هوا خیلی عالیه آدم همش دلش میخواد بیرون باشه درختای حیاط

تماشایی شدن  چقدر بهار زیبا و دوست داشتنیه

روزهای بهاریتون شاد

464219_bye[1].gif

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:38 توسط بهاردخت|


آخرين مطالب
» تولد حس زندگیست
» چند روز نوشت + عکس سوغاتی
» میلاد دختر نبوت ، همسر ولایت ، مادر امامت ، ریحانه نبی حضرت فاطمه (س) مبارک
» در آشپزخانه اتفاق می افتد
» روزهای اردیبهشتی +عکس
» اردیبهشت نوشت
» السلام علیک یا فاطمه الزهرا
» روزها...
» روزهای بهاری + عکس
» روزهای بهاری + تولد داداش گلم

Design By : LoxTheme.com